گوش ها از تار ِ عشق ،
جا مانده !
تاریخ ِ دل کوک می خواهد !!
افسوس ،
دیگر هرودتی نیست... !!!
(مهرداد)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
گوش ها از تار ِ عشق ،
جا مانده !
تاریخ ِ دل کوک می خواهد !!
افسوس ،
دیگر هرودتی نیست... !!!
(مهرداد)
طفلی روح من هیچگاه شسته رفته نبود !
خدایا چرا ،
سال ها به رخت آویز این خرابه ، آویزانم!!؟
(مهرداد)

قزل آلای درونت ، !
لایق پاک ترین عشق دریا هاست!!
غمت را به من بسپار .
مقصدم ،
ساحل ِ خرچنگ هاست ...!!!
(مهرداد)
شیهه می کشد ، اسب سرکش ِ خیال
یورتمه می رود ، روح نا خوش و بد احوال
واژه های سپید ِ دیروز ،
کمرنگ
قهوه ی خیال اما ،
غلیظ
روح در بند فنجانی ، خالی از شکر لبریز .
وهم ، این جیرجیرک لعنتی دگر ،
لقمه ی سکوت خاکستری نیست
مجال ، پلکی به وسعتِ یک دَم
عقل آرمیده بر بستر ژئو فیزیک ! ،
تا بنا کند روح آواره را بر گسل .
زلزله آبستن شعر است ،
فال ازعمق چشم ِقابله می گوید :
گریه ی طفل نزدیک است . !!!
(مهرداد)
تنگ است کفش زمین ،
به پای عشق !
آسمان کفش باران میشود ،
اگر سیندرلا بیاید ...!!!
کاش ترنجی نبود ! ،
دستم را نمی بریدم .
تو نه آنی که یوسفت نامم !!
تعبیرت را باور ندارم ،
حتی اگر زلیخا باشم .!!!
(مهرداد)
در قطب وجودم !
زیر کوه یخی از احساس مدفون ،
قلب کوچک یک ماهی می تپد !!
به عشق اسکیمویی ،
که از نبش قبر نمی ترسید.!!!
(مهرداد)
آفتابی بودی که دل بینالودراشکافتی تا زنگ روز را
در گوش سحرخیزان ، عاشقانه بنوازی ، آیه ای بودی
از جنس آینه ، که بر لوح شب تابیدی ، تا انعکاس نورت
رنگین کمان را معنا بخشد، قطره ای هستی دریایی از
جنس شبنم تا اقاقی ها نماز عشق را با وضوی تو بر پا
کنند.
خواهر عزیزم نرگس جان
تولدت مبارک باد .آرزوی سعادت و خوشبختی دارم برایت .
( بنام خدا )
هیچ مخلوقی منفور و مطرود خالق خود نیست . کودکی که به مراد آزمودن دندان خود ، سینه ی مادر این مشک جوشان حیات را می آزارد هرگز از محبت بی شاعبه ی مادری محروم نمی گردد همچنان که چشم آسمان به طمع آفتاب پر نگردد حتی اگر هرم آن درشکل قطرات باران برجبین او ، تصویر شرم را در ذهن عاشقانش متبلور کند.
در دامان پر مهر حق انسان آفریده شدهر چند که فرشته ای عبدالرحمن نشان هم بود که بر سبیل آفرینش بر او تقدم داشت و در مقام عبادت و ثنای الهی سبقه ای طویل و کرداری بس جمیل داشت و هر دو دو نزد آن کریم از کرامت برخوردار. تا آن جا که ابراز علاقه ی بسیار توهمی بس گران بر عبدالرحمن ایجاد نمود و بر امر خالق مبنی بر سجده بر آدم تمرد نمود و فرصت های متنوع و منتهی برگردن نهادن را مغتنم نشمرد که به وهم خود نسزاست که آتش ساخته ای تن به ذلت تازه رسیده ای دهد. زبان بر تهدید گشود و دل به تزویر نمود تا به تبع کین خود ، نفس آدمیان را به کمین نشیند و کم ارزش بهایی را آنقدر عزیز نمود که آدمی ، دمی لذت را به کوهی از آه خرید و به هبوطی ناخواسته از بیکران دریای الهی به گل نشاند وسرنوشت او را به دوری حزن انگیزی از خالق رقم زد و ندانست که خود اولین طعمه ی صفت درونی خود گردید ، که همانا منیت خود پرورش داده اش بود . اگر آدمی را وسوسه ای در کمین نبود و عریان از تهدید ، هیجگاه جهدی در ملبس نمودن خود به تهذیب نفس و سلاح ایمان نمی کرد و به قصد قرب الهی بر هیچ راهی قدم نمیگذاشت و متوقع میماند و صفت اشرف مخلوقات را که میبایست در گذر از فراز و نشیب ها ، دل نبستن به وسوسه ها وریاضت ها بر او مزین می گشت ، چون گردن آویزی خالی از نگین لیاقت و سرافرازی حمل میکرد . همانا دام های شیاطینند که آدمیان را از آدم نمایان غربال مینماید و در عوض حضور همین آدمیست که عبد الرحمن را از آن فرشته ای که تمام وجود خود را صرف رهبانیت و عبادت محض نموده بود و بهانه و فرصتی برای بروز خلاقیت خود نداشت ، به یکی از موءثر ترین عناصرماءموریت الهی در خصوص تعیین عیار بندگان روی زمین و ابزاری کوشا در جهت آزمون های متنوع حق قرار داد . وجود تضادها ارزش هر فعل خیر و شری را هویدا مینماید لذا اگر کل دنیا بر شر محض و یا خیر محض بود ، بیهودگی بر وجودمان حادث میگشت و خداجویی که همانا تلاش در جهت کمال مطلوب بود فراموش میشد. تدبیر الهی در طرح این برنامه این بود که انسان در عین آزادی و اختیار، به ناشناخته ها دست یافته و مسیر را در جهت رسیدن به کمال ، در مقابله با ترفند های شیطان و موانع موجود ، هموار نماید ...
دوستان عزیزم از اینکه وقت گذاشته و خواندید سپاسگزارم... (مهرداد)
بخوانید قلم دوستان عزیز را :
سمیه , سایه , زهرا , ماه سلطان , امپراتور بهار , فرداد , سپهر , سهبا , رفیق , کیارش , میکائیل .
گوش ها آکنده از نفرین و دشنام
دست ها چون بید لرزان
منطقی نیست ، کار جراحی بدست عاشقی حیران .
تیغ دیده ، پنس دندان
میشکافد آنچه را دل گویدش ، نالان و گریان
عقل ماندست پشت در ،
لابد به امر دل شدست زندان .
اشک ها باشد سلاح یاوه گویی ها و هذیان
گان شک وا میشود بی هیچ دستوری و فرمان
روح خندان می کشد دستمال بر پیشانی عریان !
قطره ای از عشق غلتان
روح لیلا میشود در در پیکر مجنون نمایان
زنده بادا عشق سوزان
مهر دل پاینده تابان ...
(مهرداد)
ریاضی نمی دانم ،
از پرانتز بیزارم !
بیمار است ، چشم بازی که نمی گرید ،
زبانی که نگوید از ( ریاضت در پرانتز ها ).
قامتی نیست ،
مداد هم نه ! ، تا پرنده بر آسمان بکشم
یا که بر همان پرانتز لعنتی ،
حلقه ای نهم و خود بدار بکشم ... !!
{مهرداد}
روزم کمی سپید تر از کلاغ. !
گوش سرما ،
بدهکار چکاچک دندان نیست
خورشید آلزایمریست ،
گم کرده راه خانه ام را !!
کلاغ تنها نبود آخر قصه
به خانه نرسید .
از شب نامیمونی که بر خیالم بند بازی می کند ، بیزارم
(مهرداد)

عصر جدید عشق .....
کِر کِر خنده ی چرخ دنده های
خشک و یخی ،
چاپلینی که فقط رقصید !
نه عاشق شد
و
نه خندید !!!
(مهرداد)
توی این قصه میشه با خنده ها
دیو هر جادویی رو زندونی کرد
میشه از غصه دل پاییزی رو
توی ناودونِ چشا بارونی کرد
دل بی غم ندیدم ، بگردی نیست
غصه ها رو میشه لاپوشونی کرد
اگه سایه سیاهی ، توی زندگی باشه
با خوشی ها میشه آفتاب غمُ قربونی کرد
خونه ی دلا اگه خالی باشه خیالی نیست
دل غمدارو باید کاهدونی کرد
توی ایوون همه آرزوها یه گلدونه
میشه گلدونُ پر از شمعدونی کرد
بیچاره طفل دلا باید که فکرشون باشیم
باید با یاد خدا اونا رو آسمونی کرد
حرفای بدُ توی دنیا زیاد جدی نگیر
خوبی ها رو همگی اما میشه هارمونی کرد...
(مهرداد)

میسوزم و به ساز تو با عشق سازگار میشوم
مرهمی به دل می نهم و از نو فراز میشوم
بنواز که نوای تو ضماد است بهر این دل
نمازم و با اذان ساز تو بیدار میشوم
دلم هوای کویِ تو دارد و قراری نیست
به سر که آهنگِ تو دارم ، از ترانه بیزار میشوم
نام تو زیبا بهانه ایست یارا ، بهر روز و شبم
به جنگ سیاهی میروم و شب زنده دار میشوم
خواهم که نبینم روزگار بی تو بودن را
لحظه ایی که شوکران عشق مینوشم و بیمار میشوم
به یاد تو بر مرکب باد م و به شتاب میتازم
اسبم و با لطف خاطر تو تیمار میشوم
گر چه گل ِ روح عاشق به تیغ محتاج است
جان فدای تو میکنم و گل بیخار میشوم
باغبانم و به باغ عشق ، جز تو گلی نکاشته ام
به نفرین جانسوز نرگس و لاله گرفتار میشوم
هر روز را به شوق دیدار تو آغاز میکنم
کور میشوم گر نبینم تو را و به عصایی وفادار میشوم
به عشق تو سالهاست خویشی نکرده ام به کسی
گر نطلبی مرا ، مرگ را به خویش سزاوار میشوم
( مهرداد )
آسمان آنروز رنگ دیگری داشت ، آبی ِ آبی ، پرنده ها بدون وقفه وبدون در نظر گرفتن ظرفیت ها صدا میکردند، شاید کسی که از احوال آن روستا خبر نداشت ، یکریز خواندن آنها را نوعی گلایه و پیام تلقی میکرد ، اما آواز کر آنها در این فصل ، امری عادی بود.
عباسقلی که تنها شوفر آن روستا بود و سالها به قول خودش در جابجایی مردم به شهر و بلعکس ادای دین میکرد در حالی که زیر لب ترانه ای زمزمه میکردجام ماشین را لنگ میکشید ، ماشینی که حالا بسیار از صاحبش پیر تر شده بود ، حاج قربان هم در حال بالا بردن کرکره ی مغازه بود و کسی در روستا نبود که با شنیدن صدای گوش خراش کرکره ی مغازه ی او ، بازم هوس خواب به بسرش بزنه . و اما تکراری ترین دیالوگ ، صدای جیر جیر گاری دلاور مردی بود به نام دلاورکه هر روز کشان کشان رو به سوی کوهستان داشت و با دلاور و بدون او راه را از بر بود . کار آن نازنین هر روز این بود که برای جمع آوری علوفه ی مورد نیاز گاوش به کوه برود ، عضوی که تنها ممر درامد خانواده ی دلا بود. دلاور دلاورمردی از دوران دفاع مقدس بود و زخم های بسیاری از آن دوران بر جسم و روح او ماندگار. کمتر کسی حرف یا گلایه ای در این خصوص از او شنید اما تلاش هر روزه ی او زبانزد خاص و عام بود ، غروب آنروز تاخیر دلاور ماه سلطان همسر دلاور را سراسیمه به عباسقلی رساند ، لب هایش از استرس خشک شده بود در حالی که زبانش نمی چرخید آنچه را به دلش برات شده بود بگوید ، با لکنت زبان خبر دیر کردن دلاور را داد.
آنشب مردان روستا تا سحر بدنبال او گشتند وهیاهوی دلا دلای آنها از دور به گوش میرسید.اوایل سحر بود که صدای گریه و جیغ نظر همه را به سوی خانه ی دلاور جلب کرد جسم نیمه جان دلاور بر روی دست مردم آورده شده بود ، بنده ی خدا در حالی که به سختی حرف میزداز سقوطش به دره گفت و برای همیشه چشمان نازنینش را بست به طوری که حتی پای ماشین عباسقلی که عمری در خدمت مردم بود هم نرسید و ادای دین معروفش ، مشمول حال دلاور بیچاره ی ما نشد . از او چهار دختر به نام های فاطمه ، زینب ،راضیه و رباب کوچولو به یادگار بود که گریه های آنشب آنها جگر هرسنگ دلی را می سوزاند . رباب که از شلوغی خانه شوکه شده بود ،فکر میکرد که آنهمه مردم برای شب نشینی آمده بودند اما بغض ِ نگاهش گویای قصه ای درد ناک بود .
فردای آنروز دلاور به آغوش خاک سپرده شد و صدای جیر جیر گاری او هم به خاطرات . چند ماهی از مرگ دلاور گذشت ، روزی که بنا به درخواست آموزش و پرورش مرکزراهی شهر بودم ، ماه سلطان همراه من بود او بعد از مرگ شوهر مسئولیتش در خانه دوبرابر شده بود. فرصت خوبی بود تا با او درد دل کنم و سنگ صبورش باشم. تا سر صحبت باز شد ناخوداگاه اشک میهمان مشترک چشمانمان گردید،رنگ در چهره نداشت غم از دست دادن شوهر یکطرف ، دیسک کمر نیز امانش را بریده بود . او گفت تا وقتی که سایه اش بالای سرمان بود هرگز اجازه ی استفاده از مزایای بنیاد را نمی دادو بر باور خود مصمم بود . حالا که نیست هم اگر این بیماری لعنتی و مخارج ِ هنگفتش نبود ، هرگز خلاف میلش عمل نمی کردم ،درامد ما در این دنیا فقط یک راس گاو است و دیگر هیچ. تکه نانی از کیف خود در آورد و پس از تعارف به من خورد و دیگر کلامی حرف نزند . در تمام طول راه حرف هایش تلاطمی در دلم ایجاد کرد طوری که گریه هایم را از او مخفی میکردم که اگر کمی دیر تر میرسیدیم قطعا" ازبغض خفه میشدم.
اوضاع روستا آرام شده بود ومردم در فراموشی خاصی فرو رفته بودند دیگر حتی یک نفر هم فکر خودش را به مشکلات زندگی دلاور مشغول نمی کرد . صدای گریه ی سوز ناکی از خانه ی دلاور به گوشم رسید بسیار بسیار سوز ناک تر از قبل و مردم که به شنیدن این صدا از آن خانه عادت داشتند بی تفاوت بوده و تا چند ساعتی ناله ها را نشنیده گرفتند . اما من هر چه خواستم بی تفاوت باشم نشد که نشد. صدای گریه لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر گردید ، سراسیمه خود را به خانه ی دلاور رساندم ، قطعا" اینبار ماه سلطان مرده بود ، اما با نزدیک شدن به حیاط خانه ، ماه سلطان را دیدم که بر سر میزد و گونه هایش را با ناخن زخمی و خون آلود کرده بود . نعش تنها گاو آنها در وسط حیاط افتاده بود و مصیبتی دیگر ، گاو هم بر اثر نیش مار مرده بود و تنها نور امیددر آن خانه به خاموشی گرویده بود. به جرات میتوانم بگویم گریه ی بچه ها بسیار سوز ناکتر از روز مرگ دلاور بود .
آسمان روستا آبی باشد ، پرنده ها بخوانند، صفا و صمیمیت باشد ، هیچکدام نمی تواند مرهمی بر دردخانواده ی دلاور باشد.
چند سالی مرتب به آنها سر میزدم و احوالپرس آنها بودم تا اینکه با تقاضای انتقالم به شهر موافقت گردید و متاسفانه مدتیست از احوال آنها بی اطلاعم و فقط گه گاهی با رجوع به خاطراتم، روزگاری را که در آن روستا سپری کردم ، مرور میکنم . به واقع زندگی دلاور، و سختی های خانواده ی او پس از مرگش ،نقطه ی عطفی از خاطراتم را در آن سالها تشکیل میدهد ،در کشور عزیز ما دلاور های زیادی هستند که در عین گمنامی از روح بزرگ و متعالی برخوردارند ما باید به داشتن چنین انسانهای شریف و بی ادعایی افتخار کنیم، انسانهایی که جسم و آرامش خود را با سربلندی اسلام و ایران معاوضه نموده و هیچ چشمداشت و انتظاری هم نداشتند.
پینوشت : دوستان عزیزم از اینکه متن کمی طولانی و موجب ملال گردید عذر خواهی میکنم ، خدا میداندغصه ی جاری در این داستان چندین بار در حین تایپ حتی برای خودم که از ابتدا و انتهای قصه خبر داشتم ، باعث افت فشار گردید و به تبع آن اشک میهمان چشمانم شد.
در پناه حق باشید./ مهرداد
من پروانگی را میدانم !
از شمع بودن تو ،
پروا دارم . !!
*******************
به اسم عشق ، بال هایم را بستی !
حالا
پریدنت را برخم می کشی !؟
(مهرداد)
ماهی تنگ بلورم
عاری از هر چه غرورم
گر چه آزادی ندیدم !
لیک سر تا پا سرورم!!
قصه ها بسیار دارم
از قشنگی های دنیا ،
می شود روزی خدایا ، گردد از دریا عبورم ؟
بارها در خواب دیدم ماهی ِ آزاد هستم ،
بر خلاف ِ موج انگار ، ره بدریا می نمودم
یا که چون پروانه بر گل ،
زنگ دل را می زدودم .
باز میبینم همان مستاءجر ِ محبوس ِ آن تنگ بلورم ،
عاری از هر چه غرورم
گرچه آزادی ندیدم ،
لیک سر تا پا سرورم !!!
(مهرداد)
پی نوشت : شعر ماهی تنگ بلور استاد کوروش عزیز آنقدر به دلم نشست که بر آن شدم تا شعری مرتبط را هر چند در مقابل کار آن بزرگوار از بار ارزشی پایینی برخورداراست را سروده وبرسم یادگارتقدیم آن نازنین نمایم ، برگ سبزیست تحفه ی درویش .
پی پی نوشت : حرف حرف دل ِ دلی خدایی ، دلی بلوری ، دلی مثل ماهی کوچولوی ما که جز به عشق و دوست داشتن به چیزی فکر نمی کنه و دائم شاکر ِ تقدیری هست که خدای عشق براش مقدر نموده و اینو میشه از طوافش روحانیش گرد تنگ بلور فهمید .
در پناه حق باشید .
ارتعاش ِ صدای تو !
رقص گونه های لرزان ،
کویر ِ تار ِ دل !!
شکستن ِ بغض ِ بی صدای باران . !!!
****************************************
خراش ِ دل ،
از زخمه ی ساز تو بود ،
بنواز
تا عاشقانه درد دل کنیم ، هر دو بسوزیم !
(مهرداد)
روزانه