از شمع وجود تو، روشن شود این آوار
نالان نشود این دل ، گر فاش شود اسرار
هر دم به سخن باشد ، این دل به ثنای تو
یا رب برسان روزی ، ختم آیدم این پیکار
غم نیست اگر در شهر، دیوانه بخوانندم
مجنون تو بودن را ، عشق است نه این گفتار
عمری به عبث رفت و قرنی ، به نیم آمد
شاید که ببخشاید ، دادار مرا کردار
عالم همه در فکر ،سیم و زر این دنیا
قلبم شده زندانی ، در دایره ی پرگار
لایق من اگر باشم و گر نیک بیاندیشم
آغوش گشایندم ، در جایگه پندار
از فکر و خیال تو ، یک لحظه نیاسودم
یا رب رسدم آن روز ، از سر رود این افکار ؟
(مهرداد)

