یادم رفت که بگویم که چه بر من گذشته بود
یادم نبود بگویم که تار پودم گسسته بود
تو در قاب شکسته ی من خنده ها دیدی !
اما در ورای آن
دریای اشک بود که سرخی ِ گونه ام ربوده بود
در سینه ام هماره ناله های تنها شقایقی بود
که جامی گرفته بود و بر سریر عشق نشسته بود
باید میگفتم تو را از آنهمه فراق و تنهایی!
از لحظه ایکه طلسم شب از دست ساحره ی پیر
بر زمین خورد وظلمت گریخت ،حادثه نبود
ترس از طلوعی دوباره بود !!
من نوید سحر را از سکوت آن شقایق تنها شنیدم
که مستانه در بستر کودکانه ی خود آرمیده بود
آری
این بود سرچشمه ی رها شدنم
در کویری که در آن!
پر از عطش یاد خدا بود.....
(مهرداد)

